<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>دیروزانه</title>
		<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>شما برای چه زنده‌اید؟</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/شما-برای-چه-زنده-اید</link>
			<pubDate>12:41:00 +0430 پنجشنبه، 26 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">517559@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;?شما برای چه زنده‌اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتما برای شما هم پیش آمده که از خودتان بپرسید: «معنی زندگی من چیه؟ برای چی زنده‌ام؟» به زعم من آدمی به حکم آدم بودنش، هرچقدر هم که غافل و باری به هر جهت زندگی کند، باز هم روزی فرامی‌رسد که مقابل این سوال قرار بگیرد و دچار فلسفه شود. داستان کتاب «معنای زندگی» از ویل دورانت هم از همین سوال شروع می‌شود. مرد مرتب و خوش‌پوشی به ویل می‌رسد و می‌گوید: «قصد دارد خودش را بکشد مگر اینکه فیلسوف بتواند دلیل معتبری برای او بیاورد که این کار را نکند» ویل دورانت به آن مرد دلایل پیش‌پا افتاده‌ و راهکارهای دستمالی شده‌ای ارائه می‌دهد که طبعا مقبول نمی‌افتد و معلوم هم نمی‌شود بالاخره آن مرد چه بلایی سر خودش می‌آورد. &lt;br /&gt;بعد از این اتفاق ویل دورانت نامه‌ای جذاب می‌نویسد به آدم‌های معروف دنیا، به رهبران سیاسی، برندگان نوبل، فیلسوفان و نویسندگان، اهالی فکر و اندیشه و برای آن‌ها شرح بدبینانه‌ای از جهانِ پس از انقلاب صنعتی می‌دهد که چگونه خانه‌ها نابود شده و خانواده‌ها از هم گسسته و اخلاق رو به افول است و عشق به همخوابگی تقلیل پیدا کرده و در نهایت خدایی که تسلی‌بخش آلام و دردها بود از صحنه ناپدید شده و می‌نویسد: «خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود ناامید نشوید و همچنان ادامه دهید. دین چه کمکی ـ اگر هست ـ به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف و انگیزه کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟» &lt;br /&gt;کتاب جذابی است. اگر پس از خواندن هفت فصل اول دچار یأس فلسفی نشده و خودتان را سرپا نگه دارید و خودکشی نکنید، از فصل هفتم که جواب تک‌تک آدم‌های معروف و معتبر علم و ادب و سیاست، بررسی می‌شود، فکرتان راه می‌افتد و افق‌های جدیدی به رویتان باز می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما به نظر من می‌شود همین نامه را ساده‌ و مختصرتر به تمام آدم‌های معمولی دنیا ارسال کرد. به کسانی که نه ادیب‌اند، نه فیلسوف و روانشناس و رهبر. به‌نظر می‌رسد اتفاقا معنای زندگی و چشمه‌های الهام بخش در میان آدم معمولی‌ها پررنگ‌تر در جریان‌ است اگرچه ممکن است آنقدرها عمیق به نظر نیاید. ضمن اینکه انسان، انسان است و احساساتش در هر لباسی که باشد همان است که هست. خودم تصمیم گرفتم به نامه‌ی دورانت جواب بدهم. بی‌پیرانه و واضح برای چند سال دیگر خودم که شاید بیش از الان دچار دو دلی باشم. شما هم بنویسید و اگر دوست داشتید به دستمان برسانید که منتشرش کنیم، شاید معنای زندگی شما بتواند دیگری را از پوچی نجات دهد. شاید استدلال‌های شما راه جدیدی برای فردی در لبه‌ی پرتگاه باشد. شما برای چه زنده‌اید؟ معنای زندگی شما چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/شما-برای-چه-زنده-اید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">?شما برای چه زنده‌اید؟</p>
<p style="text-align: justify;">حتما برای شما هم پیش آمده که از خودتان بپرسید: «معنی زندگی من چیه؟ برای چی زنده‌ام؟» به زعم من آدمی به حکم آدم بودنش، هرچقدر هم که غافل و باری به هر جهت زندگی کند، باز هم روزی فرامی‌رسد که مقابل این سوال قرار بگیرد و دچار فلسفه شود. داستان کتاب «معنای زندگی» از ویل دورانت هم از همین سوال شروع می‌شود. مرد مرتب و خوش‌پوشی به ویل می‌رسد و می‌گوید: «قصد دارد خودش را بکشد مگر اینکه فیلسوف بتواند دلیل معتبری برای او بیاورد که این کار را نکند» ویل دورانت به آن مرد دلایل پیش‌پا افتاده‌ و راهکارهای دستمالی شده‌ای ارائه می‌دهد که طبعا مقبول نمی‌افتد و معلوم هم نمی‌شود بالاخره آن مرد چه بلایی سر خودش می‌آورد. <br />بعد از این اتفاق ویل دورانت نامه‌ای جذاب می‌نویسد به آدم‌های معروف دنیا، به رهبران سیاسی، برندگان نوبل، فیلسوفان و نویسندگان، اهالی فکر و اندیشه و برای آن‌ها شرح بدبینانه‌ای از جهانِ پس از انقلاب صنعتی می‌دهد که چگونه خانه‌ها نابود شده و خانواده‌ها از هم گسسته و اخلاق رو به افول است و عشق به همخوابگی تقلیل پیدا کرده و در نهایت خدایی که تسلی‌بخش آلام و دردها بود از صحنه ناپدید شده و می‌نویسد: «خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود ناامید نشوید و همچنان ادامه دهید. دین چه کمکی ـ اگر هست ـ به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف و انگیزه کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟» <br />کتاب جذابی است. اگر پس از خواندن هفت فصل اول دچار یأس فلسفی نشده و خودتان را سرپا نگه دارید و خودکشی نکنید، از فصل هفتم که جواب تک‌تک آدم‌های معروف و معتبر علم و ادب و سیاست، بررسی می‌شود، فکرتان راه می‌افتد و افق‌های جدیدی به رویتان باز می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">اما به نظر من می‌شود همین نامه را ساده‌ و مختصرتر به تمام آدم‌های معمولی دنیا ارسال کرد. به کسانی که نه ادیب‌اند، نه فیلسوف و روانشناس و رهبر. به‌نظر می‌رسد اتفاقا معنای زندگی و چشمه‌های الهام بخش در میان آدم معمولی‌ها پررنگ‌تر در جریان‌ است اگرچه ممکن است آنقدرها عمیق به نظر نیاید. ضمن اینکه انسان، انسان است و احساساتش در هر لباسی که باشد همان است که هست. خودم تصمیم گرفتم به نامه‌ی دورانت جواب بدهم. بی‌پیرانه و واضح برای چند سال دیگر خودم که شاید بیش از الان دچار دو دلی باشم. شما هم بنویسید و اگر دوست داشتید به دستمان برسانید که منتشرش کنیم، شاید معنای زندگی شما بتواند دیگری را از پوچی نجات دهد. شاید استدلال‌های شما راه جدیدی برای فردی در لبه‌ی پرتگاه باشد. شما برای چه زنده‌اید؟ معنای زندگی شما چیست؟</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/شما-برای-چه-زنده-اید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/شما-برای-چه-زنده-اید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=517559</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خوش‌خیالان فقیرنشین</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/خوش-خیالان-فقیرنشین</link>
			<pubDate>10:55:00 +0430 پنجشنبه، 19 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">فیلم</category>			<guid isPermaLink="false">514481@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;«in time» فیلم جالبی است. داستان مردمی که پول رایجشان زمان است. درست در روز تولد 25 سالگی‌شان ساعت دیجیتالی که روی پوست دستشان حک شده، شروع به کار می‌کند و لحظات باقی مانده‌ تا پایان عمرشان را نشان می‌دهد. باید کار کنند و زمان بخرند و البته برای هر فعالیت یا خرید هر چیزی نیاز به پرداخت زمان دارند. نیم ساعت برای ناهار امروز ظهر، چهار ساعت برای یک قهوه، یک هفته برای کرایه ماشین و البته زمانی را که به عنوان مالیات به سرمایه‌داران می‌پردازند. مردم این شهر دویدن را خوب بلدند چون زمان‌شان خیلی کم است. اما مردم نیوگرینویچ که سرمایه‌دارند و قرن قرن و میلیون میلیون سال، زمان دارند و سودای جاودانگی؛ خوش‌خیالند، آرامند، نمی‌دوند، عجله‌ای ندارند. مهمانی و پارتی می‌دهند، قمار می‌کنند و &amp;#8230;&lt;br /&gt;ما، ما مردمی که روی دستمان ساعتی حک نشده که ثروت باقی‌مانده را برایمان بشمارد، بی‌اعتنا به ندای «اقْتَرَ‌بَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِ‌ضُونَ»1 خوش خیالانه از کنار «الفرصة تمرّ مرّ السّحاب فانتهزوا فرص الخیر»»2 می‌گذریم و عین خیالمان هم نیست که دارد می‌گذرد.&lt;br /&gt;ما مردمی هستیم به فقیری منطقه فقیرنشین و به خوش‌خیالی مردم نیوگرینویچ! «ویل سالاس»‌هایی که با خوش‌خیالی کاذبِ «فیلیپ وایز» زمانمان را خرج می‌کنیم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;1ـ سوره انبیا/ آیه یک؛ براى مردم [وقت‌] حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بى‌خبرى رویگردانند.&lt;br /&gt;2ـ سخن حضرت علی(ع)؛ فرصت ها چون ابر می گذرند. پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;In Time (تولید 2011)؛ کارگردان : Andrew Niccol بازیگران:Justin Timberlake ، Amanda Seyfried ، Cillian Murphy ، Olivia Wild&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/خوش-خیالان-فقیرنشین&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><br />«in time» فیلم جالبی است. داستان مردمی که پول رایجشان زمان است. درست در روز تولد 25 سالگی‌شان ساعت دیجیتالی که روی پوست دستشان حک شده، شروع به کار می‌کند و لحظات باقی مانده‌ تا پایان عمرشان را نشان می‌دهد. باید کار کنند و زمان بخرند و البته برای هر فعالیت یا خرید هر چیزی نیاز به پرداخت زمان دارند. نیم ساعت برای ناهار امروز ظهر، چهار ساعت برای یک قهوه، یک هفته برای کرایه ماشین و البته زمانی را که به عنوان مالیات به سرمایه‌داران می‌پردازند. مردم این شهر دویدن را خوب بلدند چون زمان‌شان خیلی کم است. اما مردم نیوگرینویچ که سرمایه‌دارند و قرن قرن و میلیون میلیون سال، زمان دارند و سودای جاودانگی؛ خوش‌خیالند، آرامند، نمی‌دوند، عجله‌ای ندارند. مهمانی و پارتی می‌دهند، قمار می‌کنند و &#8230;<br />ما، ما مردمی که روی دستمان ساعتی حک نشده که ثروت باقی‌مانده را برایمان بشمارد، بی‌اعتنا به ندای «اقْتَرَ‌بَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِ‌ضُونَ»1 خوش خیالانه از کنار «الفرصة تمرّ مرّ السّحاب فانتهزوا فرص الخیر»»2 می‌گذریم و عین خیالمان هم نیست که دارد می‌گذرد.<br />ما مردمی هستیم به فقیری منطقه فقیرنشین و به خوش‌خیالی مردم نیوگرینویچ! «ویل سالاس»‌هایی که با خوش‌خیالی کاذبِ «فیلیپ وایز» زمانمان را خرج می‌کنیم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><br />1ـ سوره انبیا/ آیه یک؛ براى مردم [وقت‌] حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بى‌خبرى رویگردانند.<br />2ـ سخن حضرت علی(ع)؛ فرصت ها چون ابر می گذرند. پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید</p>
<p style="text-align: justify;">In Time (تولید 2011)؛ کارگردان : Andrew Niccol بازیگران:Justin Timberlake ، Amanda Seyfried ، Cillian Murphy ، Olivia Wild</p>
<p style="text-align: justify;"><br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/خوش-خیالان-فقیرنشین">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/خوش-خیالان-فقیرنشین#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=514481</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کتاب‌های کاغذیتان را با خیال راحت رها کنید</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/کتاب-های-کاغذیتان-را-با</link>
			<pubDate>21:11:00 +0430 جمعه، 13 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">یادداشت</category>			<guid isPermaLink="false">512204@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر کتاب‌خوان حرفه‌ای هستید و از در و دیوار خانه‌تان کتاب می‌بارد و جزء جامعه‌ی مستأجران خانه‌به‌دوش هم به شمار می‌روید، بالاخره روزی خواهد رسید که دنبال راه‌های نو تری برای کتاب خواندن، بگردید. راهی که به شما امکان گردآوری کتابهای را بدون گرفتن جای زیاد بدهد در عین حال همیشه در دسترس بوده و لازم نباشد سنگینی صفحات کاغذی را روی شانه‌تان تحمل کنید. شما آدم خوش شانسی هستید که در عصر ملاصدرا و ابن‌سینا زندگی نمی‌کنید و جزء ساکنین زمین در عصر کتاب‌خوان‌های دیجیتال و تبلت‌ها به شمار می‌روید. تنها سختی کار شما این است که از بین تبلت و کتابخوان دیجتال (EbookReader) یکی را انتخاب کنید. ما در این صفحه به شما کمک میکنیم که انتخاب بهتری نسبت به نیازتان داشته باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تبلت یا کتابخوان؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتابخوان‌های دیجیتال (EbookReader) مستقیما برای کتاب خواندن ساخته شده‌اند. اما تبلت‌ها چندین و چند کاربرد دارند که یکی از آنها خواندن کتاب است. بنابراین در قدم اول باید از خودتان سوال کنید که نیازتان چیست؟ آیا فقط دنبال وسیله‌ای برای کتاب خواندن به شیوه دیجیتال و مزایای آن هستید یا کاربردهای دیگری مثل استفاده از اینترنت، گوش دادن به موسیقی، دیدن فیلم هم برایتان مهم است. اگر تکلیفتان در این زمینه کاملا روشن است، باز هم ادامه‌ی این صفحه را بخوانید چرا که ممکن است نظرتان عوض شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با جیبتان مشورت کنید&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بالاخره جیب آدم هم حرف‌هایی برای گفتن دارد، که متأسفانه اغلب اوقات حرفش هم حرف حساب است. کتاب‌خوانهای دیجیتال (EbookReader) قیمت‌ کمتری نسبت به تبلت‌ها دارند. قیمت کتابخوانها از سیصدهزارتومن می‌شود و بسته به امکانات ارائه شده تا دو میلیون تومان پیش می رود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همراه پرانرژی&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب‌خوان‌ها این امکان را به شما میدهند که با یک بار شارژ زمان نسبتا طولانی مدتی از آنها استفاده کنید. در عوض تبلت‌ها مثل یک هیولای گرسنه مدام نیاز به شارژ دارند. یک بار شارژ کردن کتابخوانتان، حدود دو هفته شما را از شارژ مجدد بی‌نیاز می‌کند. این گزینه برای زمانهایی که در سفر هستید بسیار نکته حائز اهمیتی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کم‌وزن مهربان&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب‌خوان‌ها معمولا وزن کمتری نسبت به تبلت‌ها دارند. چیزی کمتر از 300 گرم. البته بستگی دارد که شما چه سایز کتابخوانی را انتخاب کرده باشید. به طور طبیعی کتابخوان شش اینچی وزن کمتری نسبت به کتابخوان ده اینچی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چشم‌های سالم‌تر&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تبلت‌ها، صفحه نمایش‌های ال سی دی دارند و از نور پس زمینه استفاده می کنند. این یعنی اینکه در نور مستقیم خورشید امکان خواندن را برای شما خیلی سخت میکنند و در نور معمولی هم پس از گذشت مدت کوتاه چشم‌هایتان را خسته می‌شود. در عوض کتابخوانها از جوهر الکترونیک استفاده میکنند یعنی سازندگان این ابزار همه تلاششان را کرده اند که صفحات کتابخوان دیجیتال بیشترین شباهت را به کتابهای کاغذی داشته باشند. بنابراین از نور پس زمینه استفاده نمیکنند، سیاه و سفید هستند و در نور مستقیم خورشید هم کاملا قابل استفاده‌اند و چشم را خسته نمی کنند. تنها نکته‌اش این است که به همین دلایلی که گفته شد از کتابخوانها نمی توان در تاریکی مطلق استفاده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حاشیه‌نویسی&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی از آدمهای کتابخوان همانقدر که با کتاب دوستند با خودکار و مدادشان هم رفیق‌اند و اگر امکان حاشیه نویسی و های لایت و خط خطی کردن را ازشان بگیری، حس گم‌کرده‌ها را دارند. کتابخوانها این نیاز را هم برآورده کرده اند. یعنی به شما اجازه میدهند که هر قسمت از کتاب را که دوست داشتید های لایت کنید. زیر خطوطش خط بکشید و حاشیه نویسی کنید. حتی میتوانید آن قسمتهایی که دوست دارید را در شبکه‌های اجتماعی با دوستانتان به اشتراک بگذارید. در پایان هم میتوانید همه‌ی های لایتها را یکجا ازش بخواهید و او مثل یک میزبان خوب، آنها را تقدیمتان می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چندکاره‌ها&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برخی از کتابخوانها امکانات دیگری مثل اتصال به اینترنت و دیدن فیلم و گوش کردن به موسیقی را هم دارند. اما  در کل به نظر می رسد که چون این ابزار تنها جهت کتاب خواندن طراحی شده اند، تمرکز اصلی‌شان بر روی همین موضوع است و در مورد دیگر امکانات، کیفیت کمتری نسبت به تبلت‌ها ارائه می‌دهند. اما نکته قابل تأمل این است که دقیقا به همین علت، تمرکز شما حین کتاب‌خواندن با یک کتاب‌خوان بالاتر است تا وقت استفاده از یک تبلت. چون عوامل حواس‌پرتی و مزاحم‌هایی مثل نوتیفیکیشن‌های انواع شبکه‌های اجتماعی، تبلیغات صفحه‌های اینترنت و &amp;#8230; وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند نکته&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر تصمیم گرفتید که کتاب‌خوان (EbookReader) بخرید، توجه به چند نکته ضروری است. اول اینکه در بین برندهای موجود، جستجو کنید و نظرات کاربرانی که از آنها استفاده کرده اند را حتما مطالعه کنید. به وزن آن توجه کنید، همه‌ی کتابخوانها امکان تغییر فونت و سایز فونت را به شما میدهند بنابراین حتما نیاز نیست یک کتابخوان ده اینچی بخرید، در عوض هفت اینچی‌ها بهتر توی دست جا میگیرند. برخی از کتاب‌خوان‌ها دارای صفحه کلید هستند و کمی گرانترها، صفحه کلید ندارند. دقت کنید که با کدام راحت‌ترید. اگر میخواهید کتاب‌خوانتان زبان فارسی را ساپورت کند، دنبال دستگاهی باشید که فرمت PDF , Epub را پشتیبانی ‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;منتشر شده در همشهری جوان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/کتاب-های-کاغذیتان-را-با&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اگر کتاب‌خوان حرفه‌ای هستید و از در و دیوار خانه‌تان کتاب می‌بارد و جزء جامعه‌ی مستأجران خانه‌به‌دوش هم به شمار می‌روید، بالاخره روزی خواهد رسید که دنبال راه‌های نو تری برای کتاب خواندن، بگردید. راهی که به شما امکان گردآوری کتابهای را بدون گرفتن جای زیاد بدهد در عین حال همیشه در دسترس بوده و لازم نباشد سنگینی صفحات کاغذی را روی شانه‌تان تحمل کنید. شما آدم خوش شانسی هستید که در عصر ملاصدرا و ابن‌سینا زندگی نمی‌کنید و جزء ساکنین زمین در عصر کتاب‌خوان‌های دیجیتال و تبلت‌ها به شمار می‌روید. تنها سختی کار شما این است که از بین تبلت و کتابخوان دیجتال (EbookReader) یکی را انتخاب کنید. ما در این صفحه به شما کمک میکنیم که انتخاب بهتری نسبت به نیازتان داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">تبلت یا کتابخوان؟</p>
<p style="text-align: justify;">کتابخوان‌های دیجیتال (EbookReader) مستقیما برای کتاب خواندن ساخته شده‌اند. اما تبلت‌ها چندین و چند کاربرد دارند که یکی از آنها خواندن کتاب است. بنابراین در قدم اول باید از خودتان سوال کنید که نیازتان چیست؟ آیا فقط دنبال وسیله‌ای برای کتاب خواندن به شیوه دیجیتال و مزایای آن هستید یا کاربردهای دیگری مثل استفاده از اینترنت، گوش دادن به موسیقی، دیدن فیلم هم برایتان مهم است. اگر تکلیفتان در این زمینه کاملا روشن است، باز هم ادامه‌ی این صفحه را بخوانید چرا که ممکن است نظرتان عوض شود.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">با جیبتان مشورت کنید</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره جیب آدم هم حرف‌هایی برای گفتن دارد، که متأسفانه اغلب اوقات حرفش هم حرف حساب است. کتاب‌خوانهای دیجیتال (EbookReader) قیمت‌ کمتری نسبت به تبلت‌ها دارند. قیمت کتابخوانها از سیصدهزارتومن می‌شود و بسته به امکانات ارائه شده تا دو میلیون تومان پیش می رود.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">همراه پرانرژی</p>
<p style="text-align: justify;">کتاب‌خوان‌ها این امکان را به شما میدهند که با یک بار شارژ زمان نسبتا طولانی مدتی از آنها استفاده کنید. در عوض تبلت‌ها مثل یک هیولای گرسنه مدام نیاز به شارژ دارند. یک بار شارژ کردن کتابخوانتان، حدود دو هفته شما را از شارژ مجدد بی‌نیاز می‌کند. این گزینه برای زمانهایی که در سفر هستید بسیار نکته حائز اهمیتی است.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">کم‌وزن مهربان</p>
<p style="text-align: justify;">کتاب‌خوان‌ها معمولا وزن کمتری نسبت به تبلت‌ها دارند. چیزی کمتر از 300 گرم. البته بستگی دارد که شما چه سایز کتابخوانی را انتخاب کرده باشید. به طور طبیعی کتابخوان شش اینچی وزن کمتری نسبت به کتابخوان ده اینچی دارد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">چشم‌های سالم‌تر</p>
<p style="text-align: justify;">تبلت‌ها، صفحه نمایش‌های ال سی دی دارند و از نور پس زمینه استفاده می کنند. این یعنی اینکه در نور مستقیم خورشید امکان خواندن را برای شما خیلی سخت میکنند و در نور معمولی هم پس از گذشت مدت کوتاه چشم‌هایتان را خسته می‌شود. در عوض کتابخوانها از جوهر الکترونیک استفاده میکنند یعنی سازندگان این ابزار همه تلاششان را کرده اند که صفحات کتابخوان دیجیتال بیشترین شباهت را به کتابهای کاغذی داشته باشند. بنابراین از نور پس زمینه استفاده نمیکنند، سیاه و سفید هستند و در نور مستقیم خورشید هم کاملا قابل استفاده‌اند و چشم را خسته نمی کنند. تنها نکته‌اش این است که به همین دلایلی که گفته شد از کتابخوانها نمی توان در تاریکی مطلق استفاده کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">حاشیه‌نویسی</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی از آدمهای کتابخوان همانقدر که با کتاب دوستند با خودکار و مدادشان هم رفیق‌اند و اگر امکان حاشیه نویسی و های لایت و خط خطی کردن را ازشان بگیری، حس گم‌کرده‌ها را دارند. کتابخوانها این نیاز را هم برآورده کرده اند. یعنی به شما اجازه میدهند که هر قسمت از کتاب را که دوست داشتید های لایت کنید. زیر خطوطش خط بکشید و حاشیه نویسی کنید. حتی میتوانید آن قسمتهایی که دوست دارید را در شبکه‌های اجتماعی با دوستانتان به اشتراک بگذارید. در پایان هم میتوانید همه‌ی های لایتها را یکجا ازش بخواهید و او مثل یک میزبان خوب، آنها را تقدیمتان می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">چندکاره‌ها</p>
<p style="text-align: justify;">برخی از کتابخوانها امکانات دیگری مثل اتصال به اینترنت و دیدن فیلم و گوش کردن به موسیقی را هم دارند. اما  در کل به نظر می رسد که چون این ابزار تنها جهت کتاب خواندن طراحی شده اند، تمرکز اصلی‌شان بر روی همین موضوع است و در مورد دیگر امکانات، کیفیت کمتری نسبت به تبلت‌ها ارائه می‌دهند. اما نکته قابل تأمل این است که دقیقا به همین علت، تمرکز شما حین کتاب‌خواندن با یک کتاب‌خوان بالاتر است تا وقت استفاده از یک تبلت. چون عوامل حواس‌پرتی و مزاحم‌هایی مثل نوتیفیکیشن‌های انواع شبکه‌های اجتماعی، تبلیغات صفحه‌های اینترنت و &#8230; وجود ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">چند نکته</p>
<p style="text-align: justify;">اگر تصمیم گرفتید که کتاب‌خوان (EbookReader) بخرید، توجه به چند نکته ضروری است. اول اینکه در بین برندهای موجود، جستجو کنید و نظرات کاربرانی که از آنها استفاده کرده اند را حتما مطالعه کنید. به وزن آن توجه کنید، همه‌ی کتابخوانها امکان تغییر فونت و سایز فونت را به شما میدهند بنابراین حتما نیاز نیست یک کتابخوان ده اینچی بخرید، در عوض هفت اینچی‌ها بهتر توی دست جا میگیرند. برخی از کتاب‌خوان‌ها دارای صفحه کلید هستند و کمی گرانترها، صفحه کلید ندارند. دقت کنید که با کدام راحت‌ترید. اگر میخواهید کتاب‌خوانتان زبان فارسی را ساپورت کند، دنبال دستگاهی باشید که فرمت PDF , Epub را پشتیبانی ‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">منتشر شده در همشهری جوان</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/کتاب-های-کاغذیتان-را-با">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/کتاب-های-کاغذیتان-را-با#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=512204</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یومنون بالغیب</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/یومنون-بالغیب</link>
			<pubDate>12:06:00 +0430 پنجشنبه، 12 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">یادداشت</category>			<guid isPermaLink="false">511671@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همان اول کار ازمان قول گرفته بودی که حواسمان را بدهیم به پشت‌پرده، خواسته بودی دستمان را بگیری و عبورمان بدهی از پرده‌ها، حجاب‌ها و ظواهر. دلت سوخته بود که چشم بدوزیم به دیوارهای گلی و پوسیده و پرده‌های ضخیم! گفته بودی کارهای مهم‌تری هست برای انجام دادن، نخواستی دست‌وپا بزنیم برای ذره‌ای آرامش و دلتنگ بشویم برای لکه‌ای آسمان و همه‌ی راهها را اشتباه بدویم و آخرش با پاهای تاول زده در حسرت بمانیم و بمیریم. همان اول کار ازمان قول گرفتی که اگر می‌خواهید رمزها را بدانید باید «یومنون بالغیب» باشید و ما دائم یادمان رفت که رمز عبور اول چه بود، هرگاه که چون و چرا کردیم، از ماندن و پوسیدن دچار فراموشی بودیم. یادمان رفته بود پشت پرده خبرهایی هست و برای رسیدن به دیگر رمزها اول باید ایمان بیاوریم به رمز اول &amp;#8230; «یومنون بالغیب» &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/یومنون-بالغیب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همان اول کار ازمان قول گرفته بودی که حواسمان را بدهیم به پشت‌پرده، خواسته بودی دستمان را بگیری و عبورمان بدهی از پرده‌ها، حجاب‌ها و ظواهر. دلت سوخته بود که چشم بدوزیم به دیوارهای گلی و پوسیده و پرده‌های ضخیم! گفته بودی کارهای مهم‌تری هست برای انجام دادن، نخواستی دست‌وپا بزنیم برای ذره‌ای آرامش و دلتنگ بشویم برای لکه‌ای آسمان و همه‌ی راهها را اشتباه بدویم و آخرش با پاهای تاول زده در حسرت بمانیم و بمیریم. همان اول کار ازمان قول گرفتی که اگر می‌خواهید رمزها را بدانید باید «یومنون بالغیب» باشید و ما دائم یادمان رفت که رمز عبور اول چه بود، هرگاه که چون و چرا کردیم، از ماندن و پوسیدن دچار فراموشی بودیم. یادمان رفته بود پشت پرده خبرهایی هست و برای رسیدن به دیگر رمزها اول باید ایمان بیاوریم به رمز اول &#8230; «یومنون بالغیب» </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/یومنون-بالغیب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/یومنون-بالغیب#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=511671</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جرمش ایستادگی بود</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/جرمش-ایستادگی-بود-1</link>
			<pubDate>21:42:00 +0430 چهارشنبه، 11 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">داستان</category>			<guid isPermaLink="false">511506@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جرمش ایستادگی بود&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; یازده ماه از آن روز لعنتی می‌گذشت.&lt;br /&gt; از آن روزی که دخترک مریض شده بود و رفته بود درمانگاه و دیگر برنگشته بود.&lt;br /&gt; عده‌ای دیده بودند که چندنفر دختری را دوره کرده‌ و با مینی‌بوس برده‌اند!&lt;br /&gt; بعد از آن دیگر، تهدید بود و ارعاب که اگر باز هم با سپاه همکاری کنید، بقیه بچه‌هایتان را هم می‌کشیم&amp;#8230;&lt;br /&gt;صدای ناله‌ و اشک‌های مادر دخترک تمامی نداشت &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا بعد از یازده ماه سرگشتگی و خون دل‌ خوردن، خبر مثل یک سیلی محکم به گوش روستا می‌خورد &amp;#8230; &lt;br /&gt; «دختری را با سر تراشیده و دستان بسته در روستاهای کردستان می‌گردانند»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به دختر می‌گفتند: «جاسوس خمینی» می‌گفتند: تا به خمینی توهین نکنی آزادت نمی‌کنیم. اما دخترکِ دست‌بسته، همه‌ی توان هفده‌سالگی‌اش را جمع کرده بود تا بایستد و سر خَم نکند. مردم روستا صدایشان درآمده بود که چرا این بلاها را بر سر دختر بی‌گناه می‌آورید&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; از آن روز لعنتی یازده ماه گذشته بود که جسد دخترک، مجروح و کبود، با سر تراشیده و شکسته در سنگلاخ‌های اطراف روستا پیدا شد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روایتی کوتاه از زندگی شهید ناهید فاتحی‌جو&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/جرمش-ایستادگی-بود-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جرمش ایستادگی بود</p>
<p style="text-align: justify;"> یازده ماه از آن روز لعنتی می‌گذشت.<br /> از آن روزی که دخترک مریض شده بود و رفته بود درمانگاه و دیگر برنگشته بود.<br /> عده‌ای دیده بودند که چندنفر دختری را دوره کرده‌ و با مینی‌بوس برده‌اند!<br /> بعد از آن دیگر، تهدید بود و ارعاب که اگر باز هم با سپاه همکاری کنید، بقیه بچه‌هایتان را هم می‌کشیم&#8230;<br />صدای ناله‌ و اشک‌های مادر دخترک تمامی نداشت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">حالا بعد از یازده ماه سرگشتگی و خون دل‌ خوردن، خبر مثل یک سیلی محکم به گوش روستا می‌خورد &#8230; <br /> «دختری را با سر تراشیده و دستان بسته در روستاهای کردستان می‌گردانند»</p>
<p style="text-align: justify;">به دختر می‌گفتند: «جاسوس خمینی» می‌گفتند: تا به خمینی توهین نکنی آزادت نمی‌کنیم. اما دخترکِ دست‌بسته، همه‌ی توان هفده‌سالگی‌اش را جمع کرده بود تا بایستد و سر خَم نکند. مردم روستا صدایشان درآمده بود که چرا این بلاها را بر سر دختر بی‌گناه می‌آورید&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"> از آن روز لعنتی یازده ماه گذشته بود که جسد دخترک، مجروح و کبود، با سر تراشیده و شکسته در سنگلاخ‌های اطراف روستا پیدا شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">روایتی کوتاه از زندگی شهید ناهید فاتحی‌جو</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/جرمش-ایستادگی-بود-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/جرمش-ایستادگی-بود-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=511506</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بعد از حل مسئله</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/بعد-از-حل-مسئله</link>
			<pubDate>10:15:00 +0430 سه شنبه، 10 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">داستان</category>			<guid isPermaLink="false">510863@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آب قطع شده، دو روز تمام است که خوابگاه آب ندارد. نه اینکه کاملا بی‌آب باشیم.  یک منبع بزرگ آورده‌اند توی حیاط، مثل مادربزرگ‌های خدابیامرزمان باید تا ته حیاط خوابگاه برویم و آب برداریم برای ظرف شستن، برای لباس شستن، برای غذا پختن و &amp;#8230; درمانده شده‌ام. عادت ندارم به این کارها. یادم است یکبار که برق رفته بود و آب مجتمع هم بخاطر خاموشی پمپ‌ها یکی دو ساعت قطع شده بود، مامان مثل پروانه دورم می‌چرخید. می‌گفت: «برقه دیگه مامان جان، چرا حرص می‌خوری؟ الان چی می‌خوای من برات ردیفش می‌کنم» من معروفم به حرص خوردن. آنقدر حرص می‌خوردم که رمقی توی تنم نماند. بی‌حس و ‌حال می‌شوم. همین که روال معمول زندگی و کارهایم به هم بریزد، ناامید و افسرده می‌شوم. دست خودم نیست. همه‌ی تلاشم را می‌کنم تا به دو روز بعد که مشکلات برطرف شده فکر کنم، به این که «این نیز بگذرد» به «حالا اگه حرص بخوری و سکته کنی مگه درست می‌شه؟» اما فایده ندارد. فقط حرص می‌خورم و حاضر نیستم راه‌های دیگر را امتحان کنم. آنقدر منتظر رفع مشکل از سوی بقیه می‌مانم که زندگی‌ام فلج شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز هم از همان روزهاست. از صبح دارم سر مسئول خوابگاه غر می‌زنم که این چه وضعی‌است، مگر بچه‌های مردم دست شما امانت نیستند. چرا ما باید برای برطرف کردن ساده‌ترین نیازهایمان هم درمانده شویم؟ الان من می‌خوام دوش بگیرم باید چه خاکی به سرم بریزم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خانم حسنی آرام و مادرانه می‌گوید: عزیزم، مادرجان، چرا اینقدر حرص می‌خوری؟ آب منطقه کلا قطعه، کمبود آبه این روزها. فقط مشکل من و تو نیست، که!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اینکه وقتی دارم حرص می‌خورم بقیه هم مدام بهم بگویند: حرص نخور، حالم مضاعف بد می‌شود. خانم حسنی می‌گوید: الان چی می‌خوای مادر؟ اگر حوصله‌ات نیست تا ته حیاط بری، تا من یه فکری برات بکنم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تشکر می‌کنم و راه می‌افتم سمت حیاط. بچه‌ها با لباس‌های گل‌گلی، خندان و شادان از ته حیاط، قابلمه و کاسه به دست در حال رفت و آمدند. از ماجرای قطع آب کلی جوک ساخته‌اند و ریسه می‌روند. چرا من نمی‌توانم؟ چرا بلد نشدم راه‌های دیگر را امتحان کنم؟ چرا نمی‌توانم شرایط سخت را دوام بیاورم؟ چرا توانایی مدیریت وضعیت بحرانی را ندارم؟ شاید حق دارم. هیچ‌وقت در شرایطی قرار نگرفتم که مجبور شوم به تنهایی سختی را دوام بیاورم و برای مسئله‌هایم راه حل پیدا کنم. از بس همیشه مادرم که مثل فرشته‌ها می‌ماند نگذاشته آب توی دلم تکان بخورد. خودش ولی با هر شرایطی کنار می‌آید. منعطف است. غبطه می‌خورم به حال همه‌شان. از این بازار مسگرهایی که در سرم راه افتاده حالم به هم می‌خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاید خوابگاه برایم فرصت خوبی باشد که کمی ساخته شوم، که توانایی حل مسئله پیدا کنم. که بفهمم تا خودم مشکلم را حل نکنم به آرامش نمی‌رسم. فرصت خوبی است آرامش ایستادن روی پاهای خودم را تجربه کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;منتشر شده در روزنامه جوان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/بعد-از-حل-مسئله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آب قطع شده، دو روز تمام است که خوابگاه آب ندارد. نه اینکه کاملا بی‌آب باشیم.  یک منبع بزرگ آورده‌اند توی حیاط، مثل مادربزرگ‌های خدابیامرزمان باید تا ته حیاط خوابگاه برویم و آب برداریم برای ظرف شستن، برای لباس شستن، برای غذا پختن و &#8230; درمانده شده‌ام. عادت ندارم به این کارها. یادم است یکبار که برق رفته بود و آب مجتمع هم بخاطر خاموشی پمپ‌ها یکی دو ساعت قطع شده بود، مامان مثل پروانه دورم می‌چرخید. می‌گفت: «برقه دیگه مامان جان، چرا حرص می‌خوری؟ الان چی می‌خوای من برات ردیفش می‌کنم» من معروفم به حرص خوردن. آنقدر حرص می‌خوردم که رمقی توی تنم نماند. بی‌حس و ‌حال می‌شوم. همین که روال معمول زندگی و کارهایم به هم بریزد، ناامید و افسرده می‌شوم. دست خودم نیست. همه‌ی تلاشم را می‌کنم تا به دو روز بعد که مشکلات برطرف شده فکر کنم، به این که «این نیز بگذرد» به «حالا اگه حرص بخوری و سکته کنی مگه درست می‌شه؟» اما فایده ندارد. فقط حرص می‌خورم و حاضر نیستم راه‌های دیگر را امتحان کنم. آنقدر منتظر رفع مشکل از سوی بقیه می‌مانم که زندگی‌ام فلج شود.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز هم از همان روزهاست. از صبح دارم سر مسئول خوابگاه غر می‌زنم که این چه وضعی‌است، مگر بچه‌های مردم دست شما امانت نیستند. چرا ما باید برای برطرف کردن ساده‌ترین نیازهایمان هم درمانده شویم؟ الان من می‌خوام دوش بگیرم باید چه خاکی به سرم بریزم؟</p>
<p style="text-align: justify;">خانم حسنی آرام و مادرانه می‌گوید: عزیزم، مادرجان، چرا اینقدر حرص می‌خوری؟ آب منطقه کلا قطعه، کمبود آبه این روزها. فقط مشکل من و تو نیست، که!</p>
<p style="text-align: justify;">از اینکه وقتی دارم حرص می‌خورم بقیه هم مدام بهم بگویند: حرص نخور، حالم مضاعف بد می‌شود. خانم حسنی می‌گوید: الان چی می‌خوای مادر؟ اگر حوصله‌ات نیست تا ته حیاط بری، تا من یه فکری برات بکنم!</p>
<p style="text-align: justify;">تشکر می‌کنم و راه می‌افتم سمت حیاط. بچه‌ها با لباس‌های گل‌گلی، خندان و شادان از ته حیاط، قابلمه و کاسه به دست در حال رفت و آمدند. از ماجرای قطع آب کلی جوک ساخته‌اند و ریسه می‌روند. چرا من نمی‌توانم؟ چرا بلد نشدم راه‌های دیگر را امتحان کنم؟ چرا نمی‌توانم شرایط سخت را دوام بیاورم؟ چرا توانایی مدیریت وضعیت بحرانی را ندارم؟ شاید حق دارم. هیچ‌وقت در شرایطی قرار نگرفتم که مجبور شوم به تنهایی سختی را دوام بیاورم و برای مسئله‌هایم راه حل پیدا کنم. از بس همیشه مادرم که مثل فرشته‌ها می‌ماند نگذاشته آب توی دلم تکان بخورد. خودش ولی با هر شرایطی کنار می‌آید. منعطف است. غبطه می‌خورم به حال همه‌شان. از این بازار مسگرهایی که در سرم راه افتاده حالم به هم می‌خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید خوابگاه برایم فرصت خوبی باشد که کمی ساخته شوم، که توانایی حل مسئله پیدا کنم. که بفهمم تا خودم مشکلم را حل نکنم به آرامش نمی‌رسم. فرصت خوبی است آرامش ایستادن روی پاهای خودم را تجربه کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">منتشر شده در روزنامه جوان</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/بعد-از-حل-مسئله">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/بعد-از-حل-مسئله#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=510863</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/الهی-سقف-آرزوت-خراب-بشه</link>
			<pubDate>11:44:00 +0430 شنبه، 7 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">یادداشت</category>			<guid isPermaLink="false">509969@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1ـ رو همه خوبی هام بستی چطور چشاتو /هیس هیچی نگو فقط ببر صداتو&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2ـ الهي که يه روز خوش از تو گلوت پايين نره/ رسواي عالمت کنن اون چشاي در به درش&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3ـ نفرین به تو که اومدی تو دنیام /من میرمو یه روز یه جا میمیرم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4ـ الهی چشمای سیات وفا از هیچکس نبینه/نفرین و لعنتت کنن لیاقت تو همینه&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5ـ همه‌ش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته/ دارم میمیرم ای خدا فکر میکنم حقیقته&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;6ـ الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش/ بياي ببيني که همه حلقه زدن دور و ورش&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با بندهای بالا خندیدید؟ ناراحت شدید؟ متأسف شدید برای هنر مملکت؟! این‌ بندها یک نمونه کوچک و نه چندان گویا از وضعیت آهنگ‌هایی است که روزانه روانه بازار دانلود می‌شوند، سر از تاکسی‌ها و پخش اتومبیل‌ها و هدفن‌ها در می آورد. زیادند ویدیو کلیپ‌هایی که آدم سالم گاه از حجم محتوای مبتذلی که القاء می کنند، دهانش باز می‌ماند. نفرین و ناله و الهی به زمین گرم بخوری، پشت سر معشوقی که تا دیروز عشق و نفس بوده، جای مضامین عالی و بیت‌های محشری چون «اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی» را گرفته. ترانه‌هایی پر از ایرادهای فنی و ساختاری، پر از نفرت‌پراکنی و ناامیدی و تحریک و دعوت به خشونت. چند آهنگ می‌شناسید با نام «نفرت»؟ موسیقی و ادبیات بازتاب حال و هوای جامعه هستند و صدالبته جامعه هم از حال و هوای موسیقی و ادبیات رنگ می گیرد. این یعنی یک ارتباط دوسویه. موسیقی و ادبیات در تولید محتوای عاشقانه ممکن‌ است راهگشا و آرام‌بخش باشند و یا تخریب کننده!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هر موسیقی یک پیامی دارد؛ روانشناسان می گویند، گوش دادن به موسیقی‌هایی با ریتم تند، باعث می شود رشد کودکان به تأخیر بیفتد، موسیقی‌های ناامید کننده، جوانان را به خودکشی و خشونت متمایل میکنند. رواج عاشقانه‌های مبتذل که مبنای عشق را تنها در جذابیت‌های ظاهری محدود می کنند و نه معیارهای عقلانی، باعث افزایش آمار طلاق و جدایی می‌شود. بی‌وفایی، انتقام، خیانت و نبخشیدن که به وفور در ترانه‌های رایج فارسی از آنها صحبت می شود و تم موسیقیایی که آنها را ناخودآگاه القاء می کند، باعث شده که ما عشق را نه درست بفهمیم، نه درست انتخاب کنیم، نه بدانیم چطور باید از آن مراقبت کرد و نه وقت فراغ، یک آهنگ درست و درمان برای شنیدن پیدا کنیم که ناامیدی و نفرت را در ذهنمان تداعی نکند و به روند بهبودی‌ و حال خوبمان کمک کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همه ما میدانیم که یک قطعه موسیقی می تواند کار چندین کتاب و چند سخنرانی و کارگاه آموزشی را یکجا انجام بدهد، یعنی موسیقی و ادبیات ظرفیتی بسیار بالا در تأثیرگذاری دارند، اما متأسفانه جامعه امروزی  بیش از آنکه شاهد استفاده مثبت و درست از این ظرفیت باشد، می بایست نگران اثرات مخرب آن بماند. کمی فکر کنیم به جوانی که بعد از شکست عشقی، صورت معشوق پیشینش را با اسید نابود می کند، به نظرتان این حجم از نفرت و ناامیدی و حس انتقام و خشونت از کجا آمده؟ چه عواملی در جامعه به این احساس انتقام دامن می‌زنند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; منتشر شده در «همشهری جوان»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/الهی-سقف-آرزوت-خراب-بشه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">1ـ رو همه خوبی هام بستی چطور چشاتو /هیس هیچی نگو فقط ببر صداتو</p>
<p style="text-align: justify;">2ـ الهي که يه روز خوش از تو گلوت پايين نره/ رسواي عالمت کنن اون چشاي در به درش</p>
<p style="text-align: justify;">3ـ نفرین به تو که اومدی تو دنیام /من میرمو یه روز یه جا میمیرم</p>
<p style="text-align: justify;">4ـ الهی چشمای سیات وفا از هیچکس نبینه/نفرین و لعنتت کنن لیاقت تو همینه</p>
<p style="text-align: justify;">5ـ همه‌ش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته/ دارم میمیرم ای خدا فکر میکنم حقیقته</p>
<p style="text-align: justify;">6ـ الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش/ بياي ببيني که همه حلقه زدن دور و ورش</p>
<p style="text-align: justify;">با بندهای بالا خندیدید؟ ناراحت شدید؟ متأسف شدید برای هنر مملکت؟! این‌ بندها یک نمونه کوچک و نه چندان گویا از وضعیت آهنگ‌هایی است که روزانه روانه بازار دانلود می‌شوند، سر از تاکسی‌ها و پخش اتومبیل‌ها و هدفن‌ها در می آورد. زیادند ویدیو کلیپ‌هایی که آدم سالم گاه از حجم محتوای مبتذلی که القاء می کنند، دهانش باز می‌ماند. نفرین و ناله و الهی به زمین گرم بخوری، پشت سر معشوقی که تا دیروز عشق و نفس بوده، جای مضامین عالی و بیت‌های محشری چون «اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی» را گرفته. ترانه‌هایی پر از ایرادهای فنی و ساختاری، پر از نفرت‌پراکنی و ناامیدی و تحریک و دعوت به خشونت. چند آهنگ می‌شناسید با نام «نفرت»؟ موسیقی و ادبیات بازتاب حال و هوای جامعه هستند و صدالبته جامعه هم از حال و هوای موسیقی و ادبیات رنگ می گیرد. این یعنی یک ارتباط دوسویه. موسیقی و ادبیات در تولید محتوای عاشقانه ممکن‌ است راهگشا و آرام‌بخش باشند و یا تخریب کننده!</p>
<p style="text-align: justify;">هر موسیقی یک پیامی دارد؛ روانشناسان می گویند، گوش دادن به موسیقی‌هایی با ریتم تند، باعث می شود رشد کودکان به تأخیر بیفتد، موسیقی‌های ناامید کننده، جوانان را به خودکشی و خشونت متمایل میکنند. رواج عاشقانه‌های مبتذل که مبنای عشق را تنها در جذابیت‌های ظاهری محدود می کنند و نه معیارهای عقلانی، باعث افزایش آمار طلاق و جدایی می‌شود. بی‌وفایی، انتقام، خیانت و نبخشیدن که به وفور در ترانه‌های رایج فارسی از آنها صحبت می شود و تم موسیقیایی که آنها را ناخودآگاه القاء می کند، باعث شده که ما عشق را نه درست بفهمیم، نه درست انتخاب کنیم، نه بدانیم چطور باید از آن مراقبت کرد و نه وقت فراغ، یک آهنگ درست و درمان برای شنیدن پیدا کنیم که ناامیدی و نفرت را در ذهنمان تداعی نکند و به روند بهبودی‌ و حال خوبمان کمک کند.</p>
<p style="text-align: justify;">همه ما میدانیم که یک قطعه موسیقی می تواند کار چندین کتاب و چند سخنرانی و کارگاه آموزشی را یکجا انجام بدهد، یعنی موسیقی و ادبیات ظرفیتی بسیار بالا در تأثیرگذاری دارند، اما متأسفانه جامعه امروزی  بیش از آنکه شاهد استفاده مثبت و درست از این ظرفیت باشد، می بایست نگران اثرات مخرب آن بماند. کمی فکر کنیم به جوانی که بعد از شکست عشقی، صورت معشوق پیشینش را با اسید نابود می کند، به نظرتان این حجم از نفرت و ناامیدی و حس انتقام و خشونت از کجا آمده؟ چه عواملی در جامعه به این احساس انتقام دامن می‌زنند؟</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> منتشر شده در «همشهری جوان»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/الهی-سقف-آرزوت-خراب-بشه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/الهی-سقف-آرزوت-خراب-بشه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=509969</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>به علاوه‌ی کروموزم</title>
			<link>https://diroozane.kowsarblog.ir/به-علاوه-ی-کروموزم-2</link>
			<pubDate>13:31:00 +0430 چهارشنبه، 4 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>kamali</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">داستان</category>			<guid isPermaLink="false">509160@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدرت قبل از اینکه همسرم باشد، پسرعمویم بود. روزهای کودکی‌مان با هم گذشته بود. تابستان‌های زیادی را زیر درخت پرتقال حیاط خانه‌ی «مامان‌ناز» بازی کرده بودیم. از روی نرده‌ی کنار راه‌پله‌ سُر می‌خوردیم و توی حوض کوچک وسط حیاط دست و پای خاکی‌مان را می‌شستیم. پدرت هم‌بازی کودکی‌هایم بود و همراه جوانی‌ام. وقتی به خواستگاری‌ام آمدند فقط هجده سال داشتم. تازه کنکور داده و در سودای خانم دکتر شدن بودم. پسر عمومی کوچولو و همبازی کودکی‌ام حالا مردی شده بود. سالها بود دیگر به جز سلام و علیک و احوالپرسی ساده و چشم‌هایی که از هم می‌دزدیدیم‌شان، چیز دیگری بین‌مان نبود. مادربزرگت گفت: «عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن». پدرم خندید و گفت: «مهری‌خانم شما انگار تلوزیون نمی‌بینید! روزی هزار بار دارن می‌گن ازدواج فامیلی خطرناکه» پدرم چندان دلش با ازدواج من و پدرت نبود. می‌گفت: «من فامیل خودمو می‌شناسم. این بچه هیچی نداره، درسته که سالم و چشم پاکه، خودم بزرگش کردم، میدونم، ولی چطوری؟ با چه پولی می‌خواین زندگی رو بچرخونید؟ تو هنوز خیلی جوونی، خشگلی، درس خونده‌ای، دانشگاه میری، کلی فرصت‌های بهتر داری»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ادامه دارد &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://diroozane.kowsarblog.ir/به-علاوه-ی-کروموزم-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پدرت قبل از اینکه همسرم باشد، پسرعمویم بود. روزهای کودکی‌مان با هم گذشته بود. تابستان‌های زیادی را زیر درخت پرتقال حیاط خانه‌ی «مامان‌ناز» بازی کرده بودیم. از روی نرده‌ی کنار راه‌پله‌ سُر می‌خوردیم و توی حوض کوچک وسط حیاط دست و پای خاکی‌مان را می‌شستیم. پدرت هم‌بازی کودکی‌هایم بود و همراه جوانی‌ام. وقتی به خواستگاری‌ام آمدند فقط هجده سال داشتم. تازه کنکور داده و در سودای خانم دکتر شدن بودم. پسر عمومی کوچولو و همبازی کودکی‌ام حالا مردی شده بود. سالها بود دیگر به جز سلام و علیک و احوالپرسی ساده و چشم‌هایی که از هم می‌دزدیدیم‌شان، چیز دیگری بین‌مان نبود. مادربزرگت گفت: «عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن». پدرم خندید و گفت: «مهری‌خانم شما انگار تلوزیون نمی‌بینید! روزی هزار بار دارن می‌گن ازدواج فامیلی خطرناکه» پدرم چندان دلش با ازدواج من و پدرت نبود. می‌گفت: «من فامیل خودمو می‌شناسم. این بچه هیچی نداره، درسته که سالم و چشم پاکه، خودم بزرگش کردم، میدونم، ولی چطوری؟ با چه پولی می‌خواین زندگی رو بچرخونید؟ تو هنوز خیلی جوونی، خشگلی، درس خونده‌ای، دانشگاه میری، کلی فرصت‌های بهتر داری»</p>
<p style="text-align: justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://diroozane.kowsarblog.ir/به-علاوه-ی-کروموزم-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://diroozane.kowsarblog.ir/به-علاوه-ی-کروموزم-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://diroozane.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=509160</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
